گم شده ام

چشم ها رو میبندم نه برای اینکه نبینم، برای اینکه نبینن…

من این روزا سخت گم شده ام و از نقشِ آدم خوبه خودم بیزارم…دلم این آدم خوبه رو دوست نداره…کاش این چهره، توی مه دیروز گم میشد، کاش من گم میشدم و ناشناس میومدم…

بین این همه نگاه، وسوسه نگاه تو شدن؛ دورترین تصوری بود که هرگز باورم نمیشد…حالا همون هرگز، همه باور قصه بی منطق شده…یه قصه بی منطق که مثل همه قصه ها بین خطوطش یکی هست و یکی نیست…

من این روزا پشت این نگاههای ساختگی… پشت این چهره بی خیال…من این روزا پشت این پسر مست … گم شده ام….

/ 0 نظر / 6 بازدید