● بهار تبعيدی ها

در راه بهار
چون چشمهای مردگان
بگريستند و پيوسته بگريستند.
چشمان کودکان :
اينک بهار سوی ديار ما
سوی کشتزار ها ؛ باز امده است
بی پروانگان ؛ بی گلها
و در ديار من شراب را
از اشکهای مردگان و خون کودکان می سازند
و افتاب را در ميدان شهر من
ـــ با درهای بسته اش ـــ
به صليب می کشند
پس مگو اينک بهار سوی ديار ما
سوی کشتزارها باز امده است
مردگان ما
بی گل
بی پروانگان
بی اشک
به خاک سپرده می شوند....
و خون از چهرهء کودکان ما
سترده می شود
و اسمان به رنگ چشمهای تو
به رنگ اتش و رنج در می ايد...

/ 0 نظر / 4 بازدید