اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

انسانم آرزوست
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

از دیو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر می گشت.

 

در جستجوی انسان بود.

گفتند:نگرد که ما گشته ایم و ان چه می جویی یافت می نشود.

گفت:می گردم٬زیرا گشتن از یافتن٬زیباتر است.

و گفت:قحطی است٬نه قحطی اب و نان٬که قحطی انسان.

بر اشفتند و هزار تیر ملامت روانه اش کردند٬که مگر ما را نمی بینی که منکر انسانی.

چشم باز کن تا انکارت از میانه بر خیزد.

خنده زنان گفت:پیشتر که چشم هایم بسته بود٬هیاهو می شنیدم٬گمانم این بود که صدای انسان است.چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.

خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند:حال که ما نه انسانیم٬تو بگو این انسان کیست که ما نمی شناسیمش!

گفت:ان که دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است.

ان که کوه را بر دوشش می گذارند و خم بر ابرو نمی اورد.

ان که نه او از غم که غم از او می گریزد.

ان که در رزمگاه دنیا جز با خود نمی جنگد و از هر طرف که می رود جز او نمی بیند.

ان که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می رقصد.

ان که خونش عشق است و قولش عشق.

ان که سرمایه اش حیرت است و ثروتش بی نیازی.

ان که سرش را می دهد ازادگی اش را اما نه.

ان که در زمین نمی گنجد در اسمان نیز.

ان که مرگش زندگی است.

ان که خدا را...

او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلو یش را دریدند.

فردا اما باز کسی خواهد امد٬

کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش ارزوست...