اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

شاید....
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند ...

 چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی ...

 شاید باور نکنی ...

 از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشد باقی می ماند و خودکاری که

 هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت !!!!

 شاید یک روز وقتی می خوای احوال مرا بپرسی عکسم رو در صفحه ی سفر کرده ها

 ببینی ...

 شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمان کوچه تان

 بکند و پاره کند ...

 تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محترم می توانم با تو سخن بگویم؟

 آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟

 شاید باورنکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم ...

 بعضی وقتها که کلمات رو گم می کنم دوست دارم دشتها و کوهها و دریاها و جنگلها و

 ستاره ها و و هرچه در کانیات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم ...

 دوست دارم به حیات کلمه ای دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس

 مرا زمزمه کنند ...

 میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبه رویت بنشینند و نگاهت

 کنند ات به حقیقت این جمله درآیی :

                                    مرا از یاد خواهی برد ... نمی دانم ؟

                      ولی می دانم از یادم نخواهی رفت ؟؟؟؟؟