اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

چرا؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

امروز یه اتفاق افتاد که همه ی ناراحتیهای خودمو یادم رفت.

یکی از دوستام که من فکر میکردم دوستش هستم و میتونیم به هم کمک کنیم میخواست خود کشی کنه.از اون ناراحت نشدم بلکه از خودم ناراحت شدم که چرا من که ادعای دوستی باهاش رو دارم,منی که خودم با تمام مشکلات و تنهایی هام سعی کردم انقدر استوار باشم که حداقل جرات رو در رویی با مشکلات رو داشته باشم چرا نتونستم برای اون کاری بکنم که نظرش به زندگی این نباشه.

از طرف دیگه از اونم ناراحت شدم که چرا من و باور نداره.ه.همیشه من رو برای پشت پرده میخواد.منظورم اینه که من رو با تنهایی هام و برای تنهایی هام میخواد.

رسم زمونه این شده که همیشه کسانی که دوست آدم هستند و نگران ما ,ما دوستی اونها رو از روی حرف دیگران که بدخواه ما هستند دشمن به حساب میاریم.