اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

زندگی میگذرد
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

تا بحال شده کشتی احساست به گل بشینه؟سخته...مگه نه؟

اینکه خاطره ها باشن و دلت تنگ بشه و وقتی که چشمات آبستن بشن و اشکات بخوان متولد بشن...یادت میاد که چقدر آخراش بی انصافانه بهت سخت گذشت و چقدر راحت با یه جامعه ی مجازی مقایسه شدی...میدونی بغضت تو گلوت خنج میکشه و پرپر میزنه ..درد می کشی اما اشکات هیج وقت فرصت متولد شدن پیدا نمی کنن!

نه دیگه سخت نیست...زندگی سخت نیست...تنهایی سخت نیست...سرکردن با خاطرات آدمی که از حرفای قشنگش بوی غمناک یک ادعا موند سخت نیست!دیگه بازیچه شدن احساسات سخت نیست...سخت نیست ببینی آدم هایی که امروز عاشق سینه چاک اند و فردا فارغ آسوده!

جمله ی "سخت نیست"هم مثل خیلی چیزها یه دروغه...

دلم میگیره...اما باز مثل همیشه سکوت می کنم

بگذار بخندم...بگذار به روم نیارم..بگذار بابام فکر کنه دختر یکی یه دونش از یه تیر آهن 14 هم سخت تره...بگذار مامانم خوشحال باشه تاحالا احساس دخترش....

خوشحالم...از اینکه هیچ وقت این جسارت رو نکردم که خودم رو زیر جمله ی"من عاشقم" پنهان کنم! بگذار فکر کنه دلم از سنگه..بگذار فکر کنه دوستش نداشتم!

می دونست که دارم...واسه همین سرد و بی روح شد...واسه این بود که از نگاه من تا نگاه اون دیواری به بلندی دیوار چین کشیده شد!چقدر غریب شده بود

آره..دوستش داشتم...به اندازه ی لازم...شاید نه به اندازه ی کافی!.

رفتم...بی صدا...و میدونم که هیچ وقت درک نمی کنه که چرا؟!

کاشکی لااقل بخاطر زندگی خودش هم که شده بود به خودش میامد.

من زنده ام...دارم زندگی میکنم..نفس میکشم...و قدم بر میدارم به سمت آینده ایی که .....(جای خالی خودش به وقتش پر میشه)