اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

خو....نا....نگ....
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

بعضی وقتها یک اتفاقاتی میافته که نمی دونم خوشحالی کنم یا ناراحت باشم یا نگران!!!!!!!!

هزار تا سوال جورواجور مثل گنجشگکها که تو کارتونها دور سر آدم میچرخند دور سرم چرخ میزنند.

من به شخصه اعتقاد دارم که چیزی که باعث میشه من مورد سوظن یا بدبینی دیگران قرار بگیرم نباید اجازه نزدیک شدن بهش بدم.اما دردم میگیره که وقتی از همه چیزم میگذرم برای حمایت از تو, بخاطر لجبازی,اذیت کردن یا هر چیزی که اسمش رو بذاری سر به سرم بذاری.

خوشحال میشم چون انقدر مستحکم شدی که برای خواسته ات جلوم بایستی.

ناراحت میشم چون کارت اشتباست.

نگران میشم چون میترسم که شوخی شوخی جدی میگی...

خیلی دلم تنگ شده برای اون موقع ها که میشناختمت.....


 
یاس
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:


 
موضوع انشا
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من


 
دوشاب خون
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

هرچی خواستم بنویسم نشد.خیلی حرف برا گفتن دارم اما....

فقط یک کلمه:

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

برف می بارد
بر شانه های لخت زمین
و شغالها با دوشاب خون
به استقبال کبک ها میروند
برف می بارد
تاشاید سیاهی زمین
کمتر در چشمان خیره آسمان

 


 
تلفن
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
 

 


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
 


انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
 


روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟
 


فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .ا

 



وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
<><><><><><><><><><><>

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

<><><><><><><><><><><><><
 


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

 
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....


 
چرا؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

امروز یه اتفاق افتاد که همه ی ناراحتیهای خودمو یادم رفت.

یکی از دوستام که من فکر میکردم دوستش هستم و میتونیم به هم کمک کنیم میخواست خود کشی کنه.از اون ناراحت نشدم بلکه از خودم ناراحت شدم که چرا من که ادعای دوستی باهاش رو دارم,منی که خودم با تمام مشکلات و تنهایی هام سعی کردم انقدر استوار باشم که حداقل جرات رو در رویی با مشکلات رو داشته باشم چرا نتونستم برای اون کاری بکنم که نظرش به زندگی این نباشه.

از طرف دیگه از اونم ناراحت شدم که چرا من و باور نداره.ه.همیشه من رو برای پشت پرده میخواد.منظورم اینه که من رو با تنهایی هام و برای تنهایی هام میخواد.

رسم زمونه این شده که همیشه کسانی که دوست آدم هستند و نگران ما ,ما دوستی اونها رو از روی حرف دیگران که بدخواه ما هستند دشمن به حساب میاریم.


 
دروغ
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

امروز نوشتنم میاد.شاید دلیلش این باشه که میخوام جواب کسی رو بدم اما نمیدونم باید چطوری شروع کنم.خیلی سخت که آدم بخواد حرفش رو بزنه اما با اینکه میدونه درسته موجب ناراحتی دیگران بشه.می دونی چیه؟بعضی وقتها از خودم متنفر میشم,بدم میاد,لجم میگیره از اینکه جرا چیزی رو که بهش اعتقاد دارم رو درست نمی تونم به زبون بیارم فقط همین یک جمله را مینویسم که:

در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)