اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

الفبای درد
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:


 
تقاص
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

گناهم را نمیدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا این گونه آزردن، خدا را خوش نمی‌آید، مرا از غم رهایم کن، جوابی ده مرا یارا که این سان بودن و مردن، خدا را خوش نمی‌آید، بگو جانا گناهم چیست که اینگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمی‌آید، دلی پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زیر پا بردن خدا را خوش نمی‌آید


 
امشب هم باید بنویسم
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

امشب هم باید بنویسم

هر شب می نویسم

هر شب واژه هایی  رو می نویسم که دلم می خواست روبروش می گفتم

تنها گوش شنوا برای این همه دلتنگی های من نوشتنه .

می دونی امروز به چی فکر می کردم ؟

به اینکه من کجای زندگی رو مشکل دارم ؟

داشتم فکر می کردم که زمونه چه بازی هایی که با من نکرده .

انگار بهتر از من کسی رو گیر نیاورده .

یک روز از این زمونه شکایت می کنم .

اما به کی؟

به کسی که خودش سرنوشت مارو می نویسه ؟

بهش چی بگم ؟ مگه خودش نمی بینه ؟ مگه خودش نخواسته که من همبازی بازی های روزگار باشم ؟

شاید می خواد اینطوری منو محکم تر کنه .

شاید اینها همش یه خوابه

یه بازیه

باید طاقت بیارم مگه نه ؟

وقتی آدمها منو فریب میدند چرا من خودفریبی نکنم ؟

آره باید زنده باشم و زندگی کنم با همه سختی ها و مشکلاتی که دور و برم رو پر کرده .

خوب که نگاه می کنم می بینم جز تنهایی هیچ رفیقی برام نمونده .

بازم معرفت تنهایی که یک لحظه تنهام نمی زاره .

می دونی !

اما نه !

چرا تنها ؟

وقتی این همه خاطره خوش دارم ، وقتی این همه چیزها ازش دارم که می تونم با یادآوریش لبخند بزنم ، وقتی هنوز پام روی سجاده که می رسه دعای خیری براش دارم ، وقتی هنوزآنقدر دوسش دارم که اول و قبل از هرچیز برای اون  دعای خیر و خوشبختی بکنم ، پس هنوز هستم .

وقتی هنوز تا اسمش رو می برم اشک توی چشمام بی طاقت می شه پس هنوز هست و هستم .

آره !

آه ! خدایا چقدر حس خوبی دارم .

فکر می کنم حالا که منو برای همدم بودن با تنهایی انتخاب کردی پس باید همدم خوبی براش باشم . دوست ندارم کسی تنها بمونه حتی تنهایی . آخه خوب می فهمم که تنهایی چه دردیه .

تازه توی تنهایی هام بهتر می تونم حرفامو بهش بزنم . چون دیگه توی تنهایی هام وقتی می خوام دوستت دارم بهش بگم دیگه سرخ و سفید نمی شم و راحت می تونم اشکای پشت پرده رو بریزم زمین .

 

خدایا : من چقدر خوشبختم .

 


 
گریان نمی مانم،خندانم!
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
گریان  نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.

 وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

به یاد او و تقدیم به او ...

 


 
یادمان باشد
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

یادمان باشد
اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد
اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد
که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم!
یادمان باشد
که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد
اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد
اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم
گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد
دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک
این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار
به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز
یادمان باشد
که د یگر دل تنها نیست
یادمان باشد
که دیگر دل تو مال من است
یادمان باشد
که باشم همه عمر بهر تو پاک
یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز
یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم
هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم
ودر نهایت
یادمان باشد
مرگ پایان کبوتر نیست
برای پروازی ابدی...


 
ساده
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

من چه ساده بودم و از صداقت سرشار...!

 

اما...؟

 

دنیا پر از نیرنگ  و دروغ! و مرا نیز اینگونه میخواهند!!

 

امروز به سادگی خود گریستم...یا نه...خندیدم!

 

وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی.... دلم را شکستند..!

 

آیا گناه از من بود که بی ریا بودم...یا نه..!

 

یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریا کار می خواندند..!

 

چگونه تاب اورم این نگاهای سنگین را وقتی گناهی ندارم!

 

می گریزم و خود را تنها میابم مانند همیشه ..در تنهایی خودغرق سکوت میشوم...

 

سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد...

 

و چه زجر اور است فریادی که درون سینه ام حبس شده است...

 

کاش می مردم..

 

دیگر طاقت این زندگی را ندارم...

 

کاش میشد امشب که میخوابم دیگر بیدار نمی شدم...........


 
همه هستند و کسی نیست.....
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

بادبان های قلبم شکسته

و من تنها

می ایستم در باد

کاش کسی نداند

دیگر تنهایم

در اقیانوس آینده

هیچکس خون به رگهایم نداد

گفتند دوستت داریم

اما هیچکس مرا نداد پاسخ

آنگاه که فریاد زدم

تنهایم....

حتی تو که می خوانی

دردهای قلب فسرده ام

کاش حرف هایت عطر و رنگ حقیقت داشت

افسوس همه اسارت شاپرک بود

هیچکس نفهمید مرگ قلبم را.

 ...............

تقدیم به همه دوستانم

هر کس که تصور میکند

میشناسد مرا


 
 
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )


 
بهتر....
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

شریعتی خود سروده است :

                         چو کس با زبان دلم آشنا نیست

                                                             چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

                    چو یاری مرا نیست ، بهتر

                                                               که از یاد یاران فراموش باشم


 
زندگی
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

زندگی را دوست دارم به شرطی که :

 

ز= زندان نباشد                         ن= ندامت نباشد

 

د= درد نباشد                            گ= گریه نباشد

                          

 ی= یأس نباشد

 

 

تا حرف دلی دیگر


 
به همین سادگی...
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟"
شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟"
شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!


 
خدا با ماست
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

مراقب اندیشه های خود باشید که به گفتار شما تبدیل میشود

مراقب گفتار خود باشید که به کردار شما تبدیل می شود

مراقب کردار خود باشید که به عادت شما تبدیل می شود

مراقب عادت خود باشید که به شخصیت شما تبدیل می شود

مراقب شخصیت خود باشید که سرنوشت شما را می سازد

پس این خود نوشت است که آینده ما را میسازد نه سرنوشت !
خدا با ماست


 
خودش میدونه....
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:


 
رود
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

هر روز می رسم لب این سالخورده رود

با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود

این رود خاطرات مرا تازه می کند

یادش بخیر تلخیه آن روز صبح زود

باران گرفته بود تو با چتر آمدی

گل های سرخ بر سر راهت شکفته بود

روی سر تو رقص کنان بال می زدند

گنجشک های عاشقی ام با همه وجود

حالا تو رفته ای به فراسوی رودها

من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

هر روز می رسم لب این سالخورده رود

با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود

این رود خاطرات مرا تازه می کند