اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

 
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

ديگر نيا
حرفهايم
آنقدر زياد بود
که مجبور شدم فراموش کنم
تو که فراموش نکرده اي؟
اگر هم فرصتي باشد
مال من نيست
يادت هست؟
من تمامي فرصتها را
به تو بخشيدم...

 


 
 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

عطش كوير تشنه
عطش خواستن من بود.....
آخرين برگ برنده
لحظه باختن من بود.........
عشق يه بازي قماره
راه پر گرد و غباره
گاهي خنده گاهي گريه مثل پاييز و بهاره
نمي خوام بازنده باشم
تو بمون تا زنده باشم
توي ايت بازي آخر
بذار من برنده باشم .......


 
...زندگي...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

زندگي بيشترش سوختن است، درس آموختن است.
توي روزاي گرفتاري و تنگ دستي...زندگي انتظاري است که آدم ز برادر دارد.
زندگي نيست به جز حرف محبت به کسي
ور نهد خاروخسي زندگي کرده بسي
زندگي فانوسي ست لب درياي خيال آويزان
مي توان آنرا ديد و نه بيش، روشن است اما به اندازه ي خويش
زندگي تابلوئي ست نيمه ي راه که ز سر منزل مقصود خبر مي آرد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بيدار است
زندگي تجربه تلخ فراوان دارد...
دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ي يک عمر بيابان دارد
زندگي زنداني ست که در آن بيشتر از زنداني زندان بان دارد
زندگي دين بزرگي ست که به گردن داريم ...
زندگي هشدار است.........


_________________
كمكم كن پرهاي پروازم تا انتهاي سفر رنگ پاكي به خود گيرند.


 
می توان
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طلوع ساده احساس داد


مي توان در خلوت شب هاي راز
فكر رسم ابي پرواز بود
مي توان تا فرست ادراك هست
با خلوص ياس ها هم راز بود


مي توان با لحجه سرخ دعا
مدتي با اسمان خلوت نمود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود


مي توان در ارزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم يادبود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت


مي توان از شهر شب بوها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود


مي توان با لطف دست پنجره
مهربان كنجشك ها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد


مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
گاه ان ابري كه مي باريد شد

***
کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود


 
 
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

دوستت دارم
دوستت دارم نه چنان ديوانه‌وار که تمام عشقم در يک حضور خلاصه شود?
نه چنان مقدس که مهرت را به سعادت ديگري بپسندم?
نه چنان ساده که هيچ نفهمم ...
مي‌دانم دوستت دارم ... آنچنانکه ميبايد ... آنچنانکه به ياد تو ميخوابم? و به ياد تو مي‌گريم و به آرزوي خوب زيستن تو? تو را به ديگري ميبخشم.
دوستت دارم همانگونه که گل هاي حياطمان را دوست مي‌دارم ... ولي هرگز آنها را نخواهم چيد که لبخند گل به زيستنش روي شاخه زيباست ...
کاش ميفهميدي ...


 
فردای تلخ
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

در پس چهره ای پنهان       نقابی هست

نقابی که نيت واقعی    يک نفر را می پوشاند

يک بار فقط يک بار که برداشته شد

همه چيز خيلی شفاف و روشن می شود

خوب به آن نگاه کن

سخنهايش را به ياد آر

رفتارش را     مزمزه کن

تا اوج پستی را ببينی

زندگی معما نبود

او پيچ در پيچش کرد

خارج از اين ”دايره ی حروف“ و ”سينی نذری گفتار“ چيزی هست

من چيزهايی حس می کنم

شما نيز اشتباهات را کنار بزنيد

حقيقت را آرام آرام    نوازش دهيد ...

چشمانمان را به ”سکه ی جعلی و

تقلبی“ بگشاييم و بر خويش بخنديم....

او هنوز سرگرم” خوشگذرانی مهلک“ است

در دنيای پيرامونش او شخص ”بی نقصی“ است

او نمی داند؛

بمبی انسانی در انتظار منفجر شدن است

وقتی ”روياهای ديگران“ را به قربانی می برد

وقتی” زخمها را باز کرد“ و بر آن نمک پاشيد

و مستانه خنديد و باز سرگرم خوشگذرانی مهلک بود

کسی از ميان انبوه آمادگاه قربانيان.....

قصد او را کرده بود

سوء ظن ها را او آفريد

بذر يأس را او پاشيد

در فردايی تلخ فضا پر از فرياد خواهد شد

و راهی برای ياری رساندن نخواهد ماند

او خود خويشتن را به قربانی آورد

همان هنگام كه رؤياهای ديگران را ذبح می كرد

كسی مواظب او بود

هنگاميكه زخمها را دوباره نمك زد و مستانه خنديد

كسی او را می ديد

هنگاميكه طرح ريزی خوشگذرانی مهلك را يكبار ديگر می ريخت

كسی قربانگاهش را آماده می كرد

و در فردايی تلخ و شيرين

دو فرياد به هواست؛

فرياد تلخ زجير ناشنيده ی  آن مرد مست

و فريادی شيرين که

مرتب می گفت:

تمامش كن     تمامش كن


 
 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام.خيالی وقت بود که نبودم.مشکلات که نميگذاره.

نزديک بود که برم اون دنيا.

يکی از دوستان اين متن رو تو قسمت نظر خواهی گذاشته بود.

اگر چیزی بلد هستید ,... اگر سوادتان می رسد که راهنمای دیگران باشید واگر عاشق که نه ؛ دوست دارید بخوانید این دوخط را هم بخوانید .شاید هوس کنید که در این باب هم شما عزیزان نظری بدهید....... شاید ما هم روشن شدیم واز تاریکی در آمدیم.............هر چند توی این تاریکی بودن بهتراز عالم نور است که همه چیز را آدم می بیند , وداغ می کند از بازی روزگار وخدای....................

اينم لينکشون

راستی خودشون رو به اسم آقا مهدی معرفی کردند.


 
 
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:


 
می توان
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طلوع ساده احساس داد


مي توان در خلوت شب هاي راز
فكر رسم ابي پرواز بود
مي توان تا فرست ادراك هست
با خلوص ياس ها هم راز بود


مي توان با لحجه سرخ دعا
مدتي با اسمان خلوت نمود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود


مي توان در ارزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم يادبود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت


مي توان از شهر شب بوها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود


مي توان با لطف دست پنجره
مهربان كنجشك ها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد


مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
گاه ان ابري كه مي باريد شد

 


 
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

دوستت دارم
دوستت دارم نه چنان ديوانه‌وار که تمام عشقم در يک حضور خلاصه شود?
نه چنان مقدس که مهرت را به سعادت ديگري بپسندم?
نه چنان ساده که هيچ نفهمم ...
مي‌دانم دوستت دارم ... آنچنانکه ميبايد ... آنچنانکه به ياد تو ميخوابم? و به ياد تو مي‌گريم و به آرزوي خوب زيستن تو? تو را به ديگري ميبخشم.
دوستت دارم همانگونه که گل هاي حياطمان را دوست مي‌دارم ... ولي هرگز آنها را نخواهم چيد که لبخند گل به زيستنش روي شاخه زيباست ...
کاش ميفهميدي ...


 
خسته ام
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

خسته ام زين همه پاييز و بهار
خسته ام زين همه ايام ملال اور تلخ
زين همه روز و شب خالي و سرد

(مانده ام)
مانده از اين ره تاريك و غبار الود
و سر خورده به سنگ
دلم از كثرت غم فرسوده

(رانده ام)
رانده از هر در و درمانده به راه
پاي دربند و اسير
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
افسانه گوي ناودان!!!!
افسانه مي گفت:
....پا روي دل بگذار و بگذر....بگذار و بگذر....
اندوه بر اندوه افزون رونيست
دنيا همين يك ذره جا نيست!!!!
سر زير بال خود مبر .بگذار و بگذر....
پا روي دل بگذار و بگذر....
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
چشمان تبدارم نمي خفت
اما همچنان افسانه مي گفت:
....پا روي دل بگذار و بگذر....بگذار و بگذر....

 


 
بد عهدی
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

چه بي صدا گسست عهدي كه بستيم
و من هنوز به ياد
اولين ديدار
اولين نگاه
اولين عشق
و روزي كه گفتيم هميشه با هم هستيم
چه زود گذشت روزهايي كه باهم بوديم
با تو بودم
بامن بودي
وهمراز درددلهاي يكدگربوديم
چه بي خبررفتي توازشهروديارما
وزود فراموش كردي
عشق ومحبتي كه بودميان ما
چه بي صدابه رازهاي هم گوش ميداديم
اشكهاي من
شعرهاي تو
و شايدبه خاطر همين يكدلي بود
كه ما باهم آشناشديم
چه بنويسم ازعشق
چه بنويسم از درد
چه بنويسم از انتظار
كه بارفتنت يادتودردلم ماند تاابد ماندگار