اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

سهراب سپهری
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:
((اطاق خلوت پاکی است.
برای فکر ؛ چه ابعاد ساده ای دارد !
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارد.))
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:
((هنوز در سفرم.
خيال ميکنم
در ابهای جهان قايقی است
و من ــ مسافر قايق ــ هزارها سال است
سرود زندهء دريانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پيش می رانم.))
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسيدن ؛ و پهن کردن يک فرش
و بی خيال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن يک ظرف زير شير سماور
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

شراب بايد خورد
و در جوانی يک سايه راه بايد رفت ؛
همين.

کجاست سمت حيات ؟
من از کدام طرف می رسم به يک هدهد ؟
و گوش کن ؛ که همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجرهء خواب را بهم می زند.
چه چيز در همهء راه زير گوش تو می خواند ؟
درست فکر کن

 
● بهار تبعيدی ها
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:
در راه بهار
چون چشمهای مردگان
بگريستند و پيوسته بگريستند.
چشمان کودکان :
اينک بهار سوی ديار ما
سوی کشتزار ها ؛ باز امده است
بی پروانگان ؛ بی گلها
و در ديار من شراب را
از اشکهای مردگان و خون کودکان می سازند
و افتاب را در ميدان شهر من
ـــ با درهای بسته اش ـــ
به صليب می کشند
پس مگو اينک بهار سوی ديار ما
سوی کشتزارها باز امده است
مردگان ما
بی گل
بی پروانگان
بی اشک
به خاک سپرده می شوند....
و خون از چهرهء کودکان ما
سترده می شود
و اسمان به رنگ چشمهای تو
به رنگ اتش و رنج در می ايد...
 
بهار
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:
اولين نامه ام را در بهار نوشتم ؛ زير درختی که از ديدار باران خيس بود و پرتقال هايی که تازه عشق را تجربه کرده بودند.
نامه ام را به نسيم دادم تا به نزديکترين بنفشه برساند.
اولين بوسه را هم در بهار ديدم.
گاهی نورانی تر از خورشيد بود و گاهی خواهر دوقلوی ماه ؛
وقتی مرا بوسيد ؛ عطر زندگی خوش تر از پيش به مشامم پيچيد.
اولين لبخند را در بهار ديدم ؛ خانهء ما پر از سنبله و ستاره بود.
يک جمهوری کوچک ؛ زيباتر از شکوفه و شقايق و بزرگتر از هزار خوشبختی.
اولين کلمه را در بهار به زبان اوردم.پرنده ها دورم را گرفته بودند.
نرگسها به من خيره شده بودند. اسمان در ايوان خانه مان موج ميزد.
و کلمه هايم بالاتر از ابرها می درخشيدند.
اولين بار در بهار عاشق شدم. هر شب خواب گلبرگها و گندمها رو ميديدم.
و روياهايم شادی کنان به سويم می امدند.
من عاشق يک گل سرخ بودم که در کنار مهربانی های تو قد کشيده بود.
اولين بار در بهار بيدار شدم. نام تو در همه جای اطاق به چشم ميخورد.
اينه ها و درختانی که به شکل اساطير بودند ؛ به خلوتم راه يافتند
و در اين ميان فقط تو بودی که ميتوانستی با من حرف بزنی و حرفهايم را بشنوی.
اولين بار در بهار سبز شدم. گلهای باغچه دوست داشتند با من دوست شوند.
نام تو بر لبم روييده بود....