اصفهون

ای سپاهان، سروری کن بر زمین، چون آسمان در جهان، تا تو ولادتگاه چونین سروی (سنایی)

انا لله وانا اليه راجعون
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:

سلام
يک مدتی نبودم
روز پنجشنبه تو مراسم تعزيه خوانی بودم که ياد پسرای عمه ام افتادم.
آخه ميدونيد چيه؟
یکی از اونا اسمش حامد بود.اون سال پیش با اسبش یار امام حسین بود ولی امسال فقط اسبش بود و خودش دیگه این دنیا رو دوست نداشت.
۱۱ شهريور ۸۱ بود که خبردار شديم دو احمد و حامد (بچه های عمه ام)توی چاه خفه شدند
نمی دونيد چقدر ناراحت شديم احمد قرار بود خونش رو که کامل کرد عروسی کنه.اصلا باور نمی کرديم که اينجوری تو عروسيش شرکت کنيم.
حامد هم که قرار بود روز بعدش بره مشهد.عجب مشهدی رفت.
حامد ۱۸ سال و احمد ۲۳ سال داشتند.
قضيه از اين قرار بود که:
احمد وحامد که زمين زراعی داشتند برای درست کردن موتور آبکشی رفته بودند سر زمينهاشون که تسمه موتور مي افته تو چاه و حامد مثل هميشه ميره بيارتش بيرون که بی حال می افته ته چاه و احمد موقعی که مي بينه برادرش بی حال افتاده پائين برای کمک ميره پائين و با يک صدای دردی به برادرش ميرسه.ميگفتند که چاه گاز داشته و هر دو از گاز اون خفه شدند.
همه مردم شهرستان ما از اين خبر ناراحت بودند چون واقعا دو تا از بهترينهای شهرشون رو از دست داده بودند.
حتی اسب حامد مثل موقعی که برای امام حسين(َع) تعزيه بازی ميکرد و برای اون امام گريه ميکرد تا سه روز از فراق حامد به ديوار تکيه زده بود و گريه ميکرد و حتی غذا نمی خورد.

مردان حقيقت مه به حق پيوستند
از قيد تعلقات دنيا رستند
چشمی به تماشای جهان بگشودند
ديدند که ديدنی ندارد بستند.
برای شادی روح اين دو عزيز و تمام رفتگان خودتان سه فاتحه بخوانيد.
ممنون.

 

صدف

ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:
من در صدف،تنها
با دانه های باران
پيوسته می آميختم،پندار مرواريد بودن را
غافل از اينکه خاموشانه می خشکد
در پشت ديوار دلم
دريا !
 
 
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:

زديم بر صف رندان و هر چه باداباد

 

خدا

ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:

سلام
چند وقت پيش داشتم تو وبلاگهای ديگرون ميگشتم ومطالب اون وبلاگها زو ميخوندم
که يه متنی خيلی من وبه خودش مشغول کرد.
يادم نيست از کدوم وبلاگ بود ولی نويسندش هر کی بود خيلی با ذوق بوده.
ازش تشکر ميکنم که اين متنهای زيبا رو تو وبلاگش مينويسه و از ايشون اجازه ميخوام که مطالبشون رو اينجا هم بنويسم تا کسانی که اينجا هم سر ميزنند بخونند.
اون نوشته اين بود:
«در رويا هايم ديدم که با خدا گفتگو ميکنم:
خداوند ازم پرسيد:«می خواهی با من گفتگو کنی؟»
من پاسخ دادم:اگر وقت داريد!
خداوند خنديد:وقت من بی نهايت است.
در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسيدم:«چه چيز بشر بيشتر شما را متعجب مي سازد؟»
خداوند پاسخ داد: کودکيشان...
اينکه آنها از کودکيشان خسته ميشوند عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد پس از مدتها دوباره آرزو ميکنند که کودک باشند.
اينکه با اظطراب به آينده می نگرند و حال را فراموش ميکنند
وبنابراين نه در حال زندگی ميکنند نه در آينده.
و اينکه به گونه ای زندگی ميکنند که گوئی هرگز نمی ميرند وبه گونه ای مي ميرند که گويی هرگز زندگی نکرده اند».
دستهای خدا مدتی دستانم را گرفت و ما مدتی سکوت کرديم.
سپس من پرسيدم:
به عنوان يک پدر می خواهيد کدام درسهای زندگی را به فرزندانت بياموزيد؟
خدا با لبخند پاسخ داد:
«بياموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.همه کاری که آنها
می توانند بکنند اين است که اجازه بدهند که دوست داشته شوند».
بياموزند که:« درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند».
بياموزند که:« فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم،اما سالها طول می کشد تا آن زخمها التيام يابند».
بياموزند که:«ثروتمند کسی نيست که بيشترين چيزها را دارد،بلکه کسی است که به کمترين ها نياز دارد».
بياموزند که:« آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند اما نمی دانند احساساتشان را چگونه نشان دهند».
بياموزند که:« دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند».
بياموزند که:« کافی نيست که آنها فقط ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خودشان را نيز ببخشند».
من گفتم: آيا چيز ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخندی زد وگفت :

«فقط اينکه بندگانم بدانند که من اينجا هستم».